امام صادق (ع) از پدرانش نقل می کند که مردی خدمت رسول خدا آمد و گفت :
ای رسول خدا دانش چیست ؟
فرمود : سکوت کردن
گفت : سپس چه ؟
فرمود : گوش فرا دادن
گفت : سپس چه ؟
فرمود : حفظ کردن
گفت : سپس چه ؟
فرمود : آن را به کار بستن
گفت : سپس چه ؟
فرمود : انتشار دادن آن
اصول کافی / ۱۲۹
تو را غايب ناميده اند، چون «ظاهر» نيستي، نه اينكه «حاضر» نباشي.
«غيبت» به معناي «حاضرنبودن»، تهمت ناروائي است كه به تو زده اند و آنان كه بر اين پندارند، فرق ميان «ظهور» و «حضور» را نمي دانند، آمدنت كه در انتظار آنيم به معناي «ظهور» است، نه «حضور» و دلشدگانت كه هر صبح و شام تو را مي خوانند، ظهورت را از خدا مي طلبند نه حضورت را. وقتي ظاهر مي شوي، همه انگشت حيرت به دندان مي گزند با تعجب مي گويند كه تو را پيش از اين هم ديده اند. و راست مي گويند، چرا كه تو در ميان مائي، زيرا امام مائي. جمعه كه از راه مي رسد، صاحبدلان «دل» از دست مي دهند و قرار از كف مي نهند و قافله دل هاي بي قرار روي به قبله مي كنند و آمدنت را به انتظار مي نشينند...
(روزنامه کیهان ۱۴-۱۱-۸۹)
آقا بيا
آقا بيا تا زندگي معنا بگيرد
شايد دعاي مادرت زهرا بگيرد
آقا بيا تا با ظهور چشم هايت
اين چشم هاي ما كمي تقوا بگيرد
آقا بيا تا اين شكسته كشتي ما
آرام راه ساحل دريا بگيرد
آقا بيا تا كي دو چشم انتظارم
شب هاي جمعه تا سحر احيا بگيرد
پايين بيا خورشيد پشت ابر غيبت
تا قبل از آن كه كار ما بالا بگيرد
آقا خلاصه يك نفر بايد بيايد
تا انتقام دست زهرا را بگيرد
تو بارانی من باران پرستم تودریایی من امواج تو هستم اگرروزی بپرسی باز گویم: تو من هستی و من نقش تو هستم
٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪
می خوام روی تمام سنگ های دنیا بنویسم دلم واست تنگ شده و آرزو میکنم یکی از اون سنگ ها به سرت بخوره تا بفهمی دل تنگی چه دردی داره
٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪
هرکس ز خدا می طلبد راحت جانی ، من طالب آنم که تو بی غصه بمانی . . .
٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪
باز در کلبه ی عشق عکس تو مرا ابری کرد.عکس تو خنده به لب داشت ولی اشک چشم مرا جاری کرد
٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪
دبیر فارسی بودم نامت را اولین غزل از صفحه کتابها می نهادم اگر دبیر جبر بودم عشق مجهول تو را بر قلب معلوم خودم بخش میکردم تا معادله محبت پدید آید اگر دبیر هندسه بودم ثابت می کردم که شعاع نگاهت چگونه از مرکز قلبم گذشت
٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪
هر انسانی لبخندی از خداست؛ تقدیم به تو که زیباترین لبخند خدایی!
٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪
زماني كه نااميد مي شدي به يادآور كه تاريكترين ساعت شب نزديكترين لحظه به طلوع خورشيده...
٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪
نشنو از نی ، نی حصیری بی نواست
بشنو از دل ، دل حریم کبریاست
نی بسوزد خاک و خاکستر شود
دل بسوزد خانه ی دلبر شود
٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪
من منتظرت شدم ولي در نزدي
بر زخم دلم گل معطر نزدي
گفتي كه اگر شود مي آيم اما
مرد اين دل و آخرش به او سر نزدي
٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪
تو سيب سرخ کدامين بهشت گم شده اي که باز با تو مي شکند توبه آدم
٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪
زندگي مثل پيانو است ، دكمه هاي سياه براي غم ها و دكمه هاي سفيد براي شادي ها . اما زماني ميتوان آهنگ زيبايي نواخت كه دكمه هاي سفيد و سياه را با هم فشار دهي
٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪
مينويسم " د ي د ا ر"
تو اگر بي من و دلتنگ مني
يک به يک فاصله ها را بردار
٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪
روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است
بنويسيد که يک مرغ مهاجر بوده است
بنويسيد زمين کوچه ي سرگرداني است
او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است
بیان حرف هایمان و اتفاقاتی که در این مدت افتاد نه لازم است و نه دیگر مرا حوصله بیان است فقط آخر داستان را بیان میکنم
شاید باید مطابق تمام داستان ها اینجا پایان داستان باشد اما نه هنوز تا پایان داستان فاصله زیاد است تا اینجای داستان را با عشق نوشتم چون تا اینجا هنوز عاشق بودم اما بقیه داستان ورق بر میگردد
کوتاه میکنم سخن را و به جزییات نمی پردازم

